29 ارديبهشت 1391 ساعت 21:12
 
             
 

آخرین اخبار

 
علوم انساني اسلامي از ديدگاه شهيد مطهري
نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
کد خبر :TL - 6459     -     تاريخ انتشار : 30 بهمن 1390 ساعت 12:39    
سيد محسني
سئوال از علوم انساني اسلامي دغدغه بسياري از متفکران و دلسوزان معاصر است. تلاش براي دستيابي به اين علوم بيشتر در مواجهه با علوم انساني غربي شکل گرفته و با پيروزي انقلاب اسلامي اين مسئله تبديل به دغدغه دلسوزان و دوست داران انقلاب شد. 
    و از طرفي بررسي ديدگاه هاي مختلف در اين زمينه بيانگر اختلاف نظر و تشتت آرا در ميان صاحبنظران است تا جايي که حتي در درستي سئوال از علوم اسلامي هم ترديد بسيار شده است. هرچند بيشتر آثار شهيد مرتضي مطهري در دوران قبل پيروزي انقلاب تاليف شده ولي پاسخ به اين سئوال که آيا علوم انساني اسلامي ممکن است و در صورت امکان صحبت از کيفيت آن را شايد بتوان در لابلاي آثار شهيد مطهري جستجو کرد. 
    سئوال اين نوشته بيشتر به امکان علوم انساني اسلامي از نگاه استاد معطوف است. 
    در ابتدا به اجمال به مفهوم علم در گذشته وحال پرداخته و سپس ويژگي هاي شناخت علمي در مفهوم امروزي و در نهايت معايب و محاسن اين نوع نگاه در آثار شهيد مطهري بررسي مي شود. 
    در ادامه اين سئوال که آيا با اين تلقي از علم مي توان از علوم انساني صحبت کرد و بررسي شبهات و سئوالات مطروحه در اين زمينه به جمع بندي استاد در اين مورد در مواجهه با تاريخ به عنوان يکي از علوم انساني اشاره مي شود. 
    گام اول در پاسخ به اين سئوال، روشن کردن منظور استاد شهيد از “علم” است . ذکر اين نکته ضروري است که بسياري از ديدگاه هاي جديد در زمينه فلسفه علم و معرفت شناسي هنوز در زمان استاد مطرح نبودند و يا چندان مورد توجه نبودند و شهيد مطهري با توجه به نظريات قابل توجه زمان خود طرح بحث مي کرد. 
    “لفظ [فلسفه] که ريشه يوناني دارد سابقا به يک معناي عام گفته مي شد که شامل جميع معلومات نظري و عملي بود و تقريبا با لفط [علم] مرادف بود. در ميان دانشمندان ما هم همين اصطلاح جريان داشت لکن اخيرا از زماني که در پاره اي از علوم، اسلوب برهان و قياس عقلي جاي خود را به اسلوب تجربي داد، در اصطلاح دانشمندان لفظ [علم] و [فلسفه] هريک به معناي جداگانه گفته مي شود. و بايد در نظر داشت که اصطلاحات دانشمندان جديد نيز به حسب اختلاف نظرها و مسلک هايي که در باب فهم و عقل انسان و حدود توانايي قواي مدرکه دارند فرق مي کند”(1)
    شهيد مرتضي مطهري پس از بررسي تاريخي مفهوم علم واينکه مرادف با فلسفه بوده متذکر تغييريد در اين موضوع مي شود و ادامه مي دهد: “علومي که ميان بشر رايج است قسمت هاي مختلفي را تشکيل مي دهند هريک به نام مخصوصي خوانده مي شود. فيزيک، شيمي، حساب هندسه، ستاره شناسي، زيست شناسي و ... هريک از اين قسمت ها ما را به يک سنخ دانستني هاي مخصوص و معيني آگاه مي سازد به طوري که قبل از آنکه وارد آن قسمت بشويم مي توانيم بفهميم چه سنخ مسائلي مورد توجه ما قرار خواهد گرفت زيرا بر ما معلوم است که هر علمي عبارت است از يک سلسله مسايل که در زمينه معين و در اطراف موضوع معين گفتگو مي کند و بين مسائل هر علم رابطه خاصي وجود دارد که آنها را به يکديگر پيوسته و از مسائل علوم ديگر جدا مي سازد.”(2)
    البته کمي دقيق تر اگر بخواهيم مفهوم علم را بيان کنيم به اين مطلب بايد اشاره کنيم که “علم، يعني تحقيق درباره موضوعاتي خاص از قبيل اجسام بي جان، گياه، حيوان، تن انسان، روان انسان، جامعه و غيره.
    علم مبتني بر سه چيز است: بررسي جزئيات ، فرضيه و آزمون.
    يک عالم که در جستجوي قوانين حاکم بر يک پديده است اول به بررسي و مشاهده موارد جزيي مي پردازد، پس از مرحله بررسي و مطالعه و مشاهده موارد جزيي فرضيه اي در ذهن او نقش مي بندد و سپس آن را در عمل، مورد آزمايش قرار مي دهد، اگر آزمايش آن را تاييد کرد، به صورت يک اصل است، يک قانون به ثبوت رسيده مورد قبول واقع مي شود، و تا فرضيه اي کاملتر و جامع تر که با آزمون هاي بيشتري تاييد شود پيدا نشود آن اصل علمي به قوت اعتبار خود باقي است، به محض تاييد شدن فرضيه جامع تر جاي خود را به او مي دهد. علم به اين طريق به شناخت علتها و سببها و شناخت معلول ها و اثرها مي پردازد، با آزمايش عملي علت چيزي و يا معلول و اثر چيزي را کشف مي کند و آنگاه به سراغ علت يا معلول معلول مي رود”(3)
    پس از تبيين مفهوم علم اين سئوال مطرح مي شود که اين علم از چه جهتي مي تواند مورد نظر اسلام باشد. شهيد مطهري پس از طرح و تعريف علم، به بررسي نقاط قوت و نقاط ضعف علم با اين تعريف مي پردازد. در بيان مزاياي شناخت علمي اشاره مي کند به دقت و ظرافت اين نگاه: “بزرگترين مزيت شناخت علمي اين است که دقيق وجزيي و مشخص است. علم با بررسي ها و فرضيه ها و آزمون هاي خود قادر است درباره کوچکترين پديده طبيعت هزاران آگاهي به انسان بدهد، از يک برگ درخت دفتري از معرفت بسازد و ...”(4)
    اما براي اين شناخت معايبي هم ذکر مي کند مثلا محدوديت و جزء نگري: “اما شناخت علمي به موازات اينکه دقيق و مشخص وتوانايي بخش است، دائره اش محدوده است، از حدود موضوع خاص تجاوز نمي کند و...”(5) که در نتيجه ناتوان از پاسخ به سئوالات اصلي وکلي بشر است، يا از نارسائي هاي ديگر آن، عدم توانايي در جهت دهي و تاثيرگذاري در زندگي “نارسايي ديگر شناخت علمي، که از نارسايي بالا نتيجه مي شود اين است که در جهت دادن به ما در زندگي تاثيري ندارد. شناخت علمي قادر نيست که به ما الهام ببخشد که چه راه و روشي بايد در زندگي انتخاب کنيم.(6)
    تغيير مدام در نظريات که ذاتي علم است منجر به نارسايي ديگري مي شود: “نارسايي ديگر شناخت علمي، اين است که از نظر ارائه واقعيت، در همان حدودي که ارائه مي نمايد، وضع متزلزل و ناپايداري دارد، چهره جهان از ديدگاه علمي روز به روز تغيير مي کند”(7)
    بعد از ذکر نارسايي هاي مثل محدوديت و جزء نگري، عدم توانايي در جهت دهي به زندگي و يا تغيير و ناپايداري اين سئوال به جاي خود باقي است که اين علم از چه جهتي مورد نظر اسلام است؟
    “نارسايي ديگر شناخت علمي اين است که ارزش شناخت علمي بيشتر عملي است تا نظري و آنچه مي تواند آرمان ساز و ايمان زا باشد تکيه گاه ايدئولوژي قرار گيرد”(8) خلاصه سخن شهيد مطهري در بررسي نارسايي اخير اين است که علم تسلط انسان را بر محيط طبيعي و محيط اجتماعي افزايش مي دهد که هرگونه بخواهد آن محيط را بسازد اما علم هرگز به انسان الهام نمي بخشد.(9)
    شهيد مطهري اين نارسايي را در مواجهه با شناخت فلسفي و ديني مطرح مي کند اما اين مطلب را مي پذيرد که علم به انسان توانايي مي دهد تا در محيط طبيعي و اجتماعي تصرف کند، اين قدرت و توانايي بر محيط مي تواند مورد نظر اسلام باشد اما همان طور که در مقاله گذشته ذکر شد اين تسلط محدود به حدود اسلامي خواهد بود.(10)
    پس از بررسي نگاه شهيد مطهري به مسئله علم اين سئوال مطرح مي شود که آيا مي توان از علوم انساني صحبت کرد، در پاسخ به اين سئوال سعي شده از مواجهه شهيد مطهري با مسئله تاريخ به نوعي نتيجه گيري کرد. 
    در مسئله تاريخ شهيد مطهري شبهه اي را مطرح مي کند که به دليل پيچيدگي رفتار انسان نمي توان براي آن قائل به ضابطه شد و سپس در مقام پاسخ به اين سئوال طبقه بندي مورد پسند خود را نيز از علوم ارائه مي دهد:
    “اما اينکه تاريخ مربوط به انسان است و انسان رفتارش تحت ضابطه در نمي آيد. اين حرف درست نيست. کليات رفتار انسانها تحت ضابطه درمي آيد ولي انسان بسيار پيچيده تر از ساير موجودات است. 
    يک حرف خوبي فروغي از اگوست کنت نقل مي کند، و در حرفهاي اگوست کنت حرف خوبش به نظر من همين است اگوست کنت علوم را به سبک مخصوصي تقسيم کرد، تقسيم بندي علوم به شکل هاي مختلف انجام شده، شکل قديمش همان شکل ارسطويي است بيکن به گونه اي ديگر تقسيم کرد. اسپنسر به گونه ديگر، و اگوست کنت علوم را به اعتيار سادگي و پيچيدگي تقسيم کرده است مي گويد ساده ترين علوم رياضيات است. چون رياضيات فقط روي محفوظات مجرد ذهن است و لذا ذهن خيلي روشن درک مي کند و خيلي کم اشتباه مي کند از رياضيات که بگذريم ساده تر نسبي که قدري پيچيدگي پيدا مي کند علوم مربوط به طبيعت بي جان است زيرا طبيعت بي جان همان قوانين رياضي بر آن حاکم است. علاوه بر اينکه قوانين مربوط به طبيعت بي جان نيز با آن توام مي شود. مثل مغناطيس و نور و به طور کلي فيزيک شيمي و نجوم فلسفه را از اين موضوع جدا کرده...
    بعد مي گويد از اينها پيچيده تر علوم زيستي است. چون در علوم زيستي قوانين رياضي به علاوه قوانين [طييعت جاندار حاکم است] ابتدا به نباتات مي پردازد مي گويد در نباتات همه آنها هست به علاوه قوانين جديدي که وارد طبيعت شده و قوانين جاندارهاست بعد مي آيد سراغ حيوان که يک جاندار متحرک بالازاده حساسي هست مي گويد تمام قوانيني که در جانداران هست در حيوان هست به علاوه مسئله نفساني حيوان، و نيز همه آنها در انسان هست به علاوه جنبه هاي فکري و احساسهاي خاصي که در انسان هست. بنابراني انسان پيچيده ترين موجودات عالم است. و باز انسان مفرد يک حالت دارد و ]انسان در اجتماع[ حالت ديگر، آن وقتي که انسان وارد اجتماع مي شود و روابط اجتماعي در کار مي آيد، اين ديگر پيچيده ترين و مجهول ترين علوم عالم است و لهذا شايد بشر هيچ وقت به آنجا نرسد که بتواند قوانين جامعه شناسي را کشف کند، يعني کشف قوانين جامعه دشوارتر است از کشف قوانين انسان، و کشف قوانين انسان از قوانين حيوان، و حيوان از نبات، و نبات از بيجان، و بي جان از صرف مفروضات رياضي، اين حرفش البته حرف خوبي است.(11)
    اين طبقه بندي هرچند که از شهيد مطهري نيست اما به طور ضمني مورد تاييد ايشان قرار مي گيرد و مبناي بحث از علوم انساني قرار مي گيرد:
    شهيد مطهري در پاسخ به اين سئوال که آيا تاريخ مي تواند علم باشد مجددا تعريف خود از علم را ارائه مي کند و به برخي از سئوالات جواب مي دهد.
    “راجع به اينکه تاريخ علم است يا علم نيست مسئله را کمي مبهم طرح کرده است. اين را از چند جهت مي شود مورد بحث قرار داد. يکي اين که تاريخ از آن جهت که علم عبارت است از کشف قوانين کلي حاکم بر موضوع آن، علم طب مي تواند علم باشد زيرا مي توان قوانين کلي حاکم بر بدن انسان را از نظر صحت و مرض به دست آورد. فيزيک مي تواند علم باشد، گياه شناسي هم مي تواند علم باشد، ولي آنچه را که مربوط به انسان است نمي توان تحت ضابطه و قانون کلي درآورد.(12)
    پس به سئوالاتي راجع به علم بدون تاريخ پاسخ مي دهد، اين سئوالات هرچند در جهت خدشه بر تاريخ مطرح شده ولي مي تواند سئوالات کليدي در بحث علوم انساني باشد.
    1- رفتار انسان به عنوان يک موجود آزاد و مختار تحت ضابطه در نمي آيد پس علومي مثل جامعه شناسي و تاريخ از آن جا که به رفتار انسان وابسته است هيچ کدام نمي تواند علم باشد.
    2- علم در مورد اموري است که ايستا باشد، اموري را که در جريان است نمي شود تحت ضابطه و کليت درآورد چون علم به منزله نشانه گذاري است و روي شي ثابت مي شود نشان گذاري کرده ولي احوال انسان متغيير است.
    3- علم بايد قابل تجربه باشدولي امور انساني مثل تاريخ قابل تجربه نيستند سپس شهيد مطهري به اين سئوالات پاسخ مي دهد و امور انساني را در قلمرو علم مي داند. در پاسخ به سئوال اول همان طور که ذکر شد تقسيم بندي اگوست کنت را در مورد پيچيدگي علم ذکر مي کند و سپس مي افزايد.
    “اين حرفش ]تقسيم بندي کنت از علوم[ البته حرف خوبي است ولي آيا معناي آن اين است که انسان و جامعه انسان قانون ندارد؟ يا قوانينش آن قدر پيچيده و تو در تو و کامپيوتري است که انسان توانايي کشف اين ضوابط را ندارد پس اين سخن غلط است، ضابطه دارد ولي ضوابطش بسيار مشکل به دست مي آيد؟ ... بنابراين مسائل جامعه شناسي و مسائل تاريخي از آن جهت تخميني است که انسان تا کشف آن قوانين خيلي فاصله دارد نه اينکه آن قوانين وجود ندارد..(13)“
    در مورد سئوال دوم هم شهيد مطهري ارجاع به کتاب ختم نبوت مي دهد و به اختصار بيان مي کند “اين يک مسئله خوبي است که ما در کتاب “ختم نبوت” طرح کرده ايم که بعضي اين اشتباه را مرتکب شده و خيال کرده اند قانون کلي هميشه مربوط به ثابتهاست و اگر چيزي درجريان بود قانونش هم بايد هميشه عوض شود از اين جهت مي گويند که انسان و جامعه چون متحول است پس نمي توانند يک قانون ثابت دائم جاويد داشته باشد بنابراين دين و مخصوصا دين اسلام (دين خاتم) که مدعي است که من قوانين جاويد دارم، اگر جامعه ايستا مي بود مي توانست قوانين جاويد داشته باشد ولي وقتي که جامعه متحرک و متحول است قطعا” قوانينش هم بايد عوض بشود. اينها اشتباه کرده اند. خيال کرده اند هميشه قانون مساوي است با ايستا بودن، در صورتي که از جمله قوانين، قوانين تحول است. يعني قانوني که ضابطه تحول را بيان مي کند.(14)“
    شهيد مطهري با ذکر چند مثال به اجمال بيان مي کند که حتي پديده هاي در حال تحول هم از ضوابطي مي توانند پيروي کنند که اين ضابطه ها د رعين تحول و تغيير پديده ثابت و قابل دسترسي هستند.
    در مورد ايراد سوم، ايشان غيرقابل تجربه بودن را در مورد تاريخ نمي پذيرند: “مي رويم سراغ ايراد ديگر که تاريخ نمي تواند علم باشد به دليل اين که قابل تجربه نيست تا مقصود از تجربه چه باشد؟ اگر مقصود تجربه لابراتوري باشد. [ ]که با وسايل مخصوص انجام مي شود] بله قابل تجربه نيست ولي تجربه تاريخي خودش تجربه است، يعني حادثه اي براي جامعه اي پيش مي آيد و آن حادثه بعد عواقبي پيدا مي کند و آن عواقب را ما مي بينيم و يا اطلاع قطعي داريم(15)“
    پس از ذکر چند پديده تاريخي، استاد نتيجه مي گيرد که تجربه در هر موردي متناسب با آن بايد باشد و در اين مورد هم مي توان ادعاي قابل تجربه بودن را داشت.
    بحث ديگري که استاد مطرح مي کند در پاسخ به اين سئوال است که در صورت قبول علم بودن تاريخ اين بسيار انتزاعي خواهد بود. به عبارت ديگر علومي مثل جامعه شناسي و تاريخ بسيار کلي و انتزاعي اند و اين انتزاع موجب دور شدن از واقعيت مي شود و کلي گويي مبهم مي شود.
    شهيد مطهري در پاسخ بحث مهمتري را مطرح مي کنند که ملاک و روش انتزاع ضوابط کلي چگونه است و آيا بر مبنا و اساسي بنا شد؛ شهيد مطهري پاسخ مي دهد که اين سئوال اساس استخراج قوانين در همه علوم است و نه فقط علوم انساني “اصل مطلب اين است که ما در موارد ديگر که ضابطه کلي به دست مي آوريم، اين ضابطه در واقع از چه به دست مي آيد؟
    اينجا آن بياني است که فلاسفه ما مي کنند خيلي رساتر است مي گويند ما گاهي در افرادي مشترکاتي مي بينيم و ما به الامتيازهايي، اولا اگر افراد از يکديگر امتياز نداشته باشند و صد در صد يکي باشند اصلا کثرت پيدا نمي کنند ولي در عين حال که اشياء با همديگر کثرت دارند گاهي ميان افراد برخي گروهها يک جهت و حدتي هم هست که اگر جهت وحدت، ذاتي بود يعني مربوط به طبيعت آنها بود ما آنها را ]نوع[ واحد مي شماريم مثل اينکه هيچ دو فرد انساني صد در صد شبيه يکديگر نيستند حتي دو برادر دوقلو باهم اختلاف دارند ولي در عين حال افراد انسان وجه مشترک هايي با يکديگر دارند که وقتي آن وجه مشترک ها را تحليل مي کنيم به يک وجه مشترک ذاتي مي رسيم، يعني در همه اينها يک طبيعت و يک ماهيت کشف مي کنيم و مي گوييم اين وجه مشترک و خصلتي که همه اينها دارند وابسته به ماهيت مشترک و آن طبيعت مشترک و آن نوعيت است به اين دليل است که در علوم مي توانيم ضابطه قانون کلي به دست بياوريم مثلا در تشريح و فيزيولوژي بدن يک انسان براي کشف يک ضابطه کلي کافي نيست چون ممکن است همان انسان استثنايي باشد اتفاقا دو قلبي باشد يا قلبش در طرف راستش باشد، ولي اگر چند انسان را تجربه کردند، ديگر آن الگو مي شود براي همه انسانها، زيرا مشخصات آنها جهات مشترک انسانهاست.”(16)
    با اين استدلال شهيد مطهري ادعاي قابل انتزاع بودن ضوابط را ادعاي درستي مي داند اما بحث مهمتري را مطرح مي کند: “اين جهتي است که به آن جهت مي گوييم ما مي توانيم تاريخ را تعميم دهيم يا به تعبيري که قدماي ما مي گويند: “حکم الامثال فيما يجوز و فيما لايجوز واحد” يعني اموري که مشابه يکديگرند حکمشان در آنچه جايز و رواست و در آنچه نارواست مانند يکديگر است، يعني اگر اموري با يکديگر مشابه شدند هرچه بر آنها رواست بر اينها رواست و هرچه بر آنها نارواست بر اينها نارواست اين، جهت تعميم تاريخ است. 
    اما آن جهتي که تاريخ را با علوم ديگر متفاوت مي کند اين است که با اينکه اين اصل کلي درمورد تاريخ و غيرتاريخ به يک نحو صدق مي کند ولي چون موضوع تاريخ “انسان” است و اين موضوع، موضوع پيچيده اي است تشخيص مسائلي که به طبيعت انسان يا طبيعت جامعه مربوط است از مسائلي که جنبه شخصي و تصادفي دارد کار مشکلي است اين ديگر به ما که مطالعه کننده هستيم بر مي گردد نه به طبيعت انسان، يعني زندگي انسان قانون دارد و قانونش کليت دارد ولي موضوع مطالعه مشکل است”. (17) 
    پس شهيد مطهري مي پذيرد که قانون و ضابطه بر تاريخ حاکم است، در واقع انسان مي تواند موضوع علم واقع شود اما در استخراج اين قوانين بحث است “پس اينکه آيا انسان قادر است (ضوابط کلي حاکم بر تاريخ را کشف کند) يا قادر نيست که ما نمي گوييم قادر نيست يک مسئله است و اينکه تاريخ ضابطه دارد يا ندارد مسئله ديگري است. حرف ما اين است که ضابطه دارد ولي بشرنمي تواند (به آساني به آن دست يابد)“(18) 
    در پايان شهيد مطهري بيان مي کند که اين پيچيدگي موضوع انسان براي علم به حدي مي رسد که در بعضي موارد خارج ازقلمرو علم انسان قرار مي گيرد، مثلا در مورد کشف قوانين حاکم بر ايدئولوژي ها آمده “مخصوصا راجع به ايدئولوژي که صددرجه مشکل تر است، کسي که بتواند با کشف قوانين گذشته، خط سير آينده بشر و دستورالعملش را که چه بايد بکند مشخص کند اين، امري است که علم از آن عاجز است و اين همانجاست که مسئله دين مطرح است، مسئله دين براي همين جهت مطرح است که مي گوييم از قدرت بشر خارج است که خط سير تکاملي آينده را در مورد انسان رسم کند. 
    آن حرفي که از اگوست کنت نقل کرديم بالاخره منتهي مي شود به نظريه اديان وقتي که انسان مي رسد به آنجا که خودش مي شود مجهول ترين مجهولات و به قول “کارل” انسان مي شود”موجود ناشناخته” يعني انسان که همه چيز ديگر را به دقت شناخته، از اعماق دريا و از ماوراء جو اطلاعات زيادي به دست آورده ولي هنوز با آن همه مطالعه نتوانسته از درون خودش (اطلاعات کافي) به دست آورد و خودش را آن چنان که هست نشناخته و سيرش درگذشته را که چگونه بوده است درست نشناخته، چگونه مي تواند براي آينده خودش طرح بدهد؟ اين است که يک نياز خيلي مبرم براي طرح آينده خودش پيدا مي کند و اين همان مسئله نياز به وحي است”(19) 
    و اين گونه است که پاي دين به مباحث علوم انساني بازي مي شود در واقع از نگاه شهيد مطهري اين علوم نيازمندترين علوم به دين و اسلام هستند، چرا که همان طور که شهيد مطهري هم طبقه بندي علوم از سوي اگوست کنت را پذيرفت، هرچه موضوع علوم پيچيده تر مي شود انتزاع قوانين حاکم بر آن دشوار تر مي شود تا در اين تقسيم بندي مي رسيم به انسان، در اين جا قلمرو و علم و دين به هم نزديک مي شود. 
    مطلب ديگري که در جاي خود بايد به تفصيل بررسي شود نقش و تاثير عالم در علوم انساني است. 
    “وقتي که انسان مي خواهد درباره طبيعت مطالعه کند مثلا آب را مطالعه کند دراين جا خودش و شخصيت خودش معيار براي قضاوت درباره آب قرار نمي گيرد بلکه بي طرف است. اما وقتي انساني را مي خواهد مطالعه کند خواه ناخواه خودش مي شود معيار انسان هاي ديگر. . . اين حرف درباب تاريخ و عموما علوم انساني حرف خيلي خوبي است. يعني شخصيت عالم، وضع عالم، روحيه عالم در قضاوت هاي علمي و فلسفي، روانشناسي، تاريخي و جامعه شناسي او موثر است”(20) 
    جمع بندي: 
    سئوال از امکان علوم انساني اسلامي نيازمند تبيين جايگاه علوم انساني و نسبت آن با دين است. شهيد مطهري ابتدا با تشريح مشاهده فرضيه و آ زمون به عنوان مراحل شناخت علمي و اينکه اين روش در گذشته علوم کمتر مورد توجه بوده، مزيات و معايب اين روش را بررسي مي کند. 
    شهيد مطهري علي رغم اشاره به جزئي نگري، و ناتواني علم از معنابخشي به زندگي و اينکه علم هرچه دقيق تر مي شود نسبت به کل حيات بي جهت تر مي گردد، اين واقعيت را در مورد علم مي پذيرد که علم مي تواند نيروبخش انسان در تصرف در طبيعت و جامعه باشد. يعني از طرفي علم ارزش نظري خود را به تدريج از دست مي دهد و از طرفي انسان را در تسخير محيط اطراف خود توانا مي سازد. همين تواناسازي انسان که منشا قدرت فردي و اجتماعي مي شود مي تواند نقطه تعامل دين و علم باشد. يعني علم از آن جهت که نيروبخش است، نافع است. اما بلافاصله اين سئوال مطرح مي شود که دين تا کجا اين ارزش عملي را تاييد مي کند؟
    مرحله بعد با تقسيم بندي علوم و بررسي طبقه بندي هاي مختلف پيش مي رود استاد نظري را در مورد طبقه بندي مي پذيرد که براساس پيچيدگي موضوع علوم، علوم انساني را در زمره پيچيده ترين علوم قرار مي دهد. هرچه موضوع ساده تر باشد قوانين حاکم بر آن راحت تر انتزاع مي شود و با افزودن بر ابعاد موضوع استخراج اين ضوابط هم پيچيده تر خواهد شد. شهيد مطهري با مقايسه علوم رياضي، علوم طبيعي، علوم زيست شناسي، وعلوم انساني به صورت يک طيف آنها را در کنار هم قرار مي دهد ونتيجه مي گيرد که در قلمرو انسان، پيچيدگي موضوع از يک طرف و نقش عالم هم در اين فرايند از طرف ديگر انتزاع قوانين حاکم را دشوار مي کند اين دشواري در مواردي آنقدر جدي مي شود که موضوع را به کلي از توانايي علم انسان خارج مي سازد و اين جا به طور مطلق قلمرو دين است. 
    اما نگاه طيفي موجب مي شود تا بپذيريم که در خارج از قلمرو دين بازهم علم به شدت متاثر از دين خواهد بود. چرا که داده هاي ديني از طرفي جهت گيري هاي علم را رقم مي زند و از طرفي راهنماي مناسبي براي عالم در شناسايي قوانين حاکم خواهد بود. فلذاست که با اين ا ستدلال مي توان ادعا کرد که ديني ترين علوم و در نتيجه اسلامي ترين علوم بايد علوم انساني باشد به اين ترتيب نه تنها امکان صحبت از علوم انساني اسلامي ثابت مي شود بلکه ضرورت و در نتيجه نيازمندي شديد علوم انساني را با دين ثابت مي کند. 
    اين نکته د ر پايان بايد مورد توجه باشد که ديدگاه هاي استاد مطهري بر پايه نقد نظرات فلسفه علم و معرفت شناسي زمان حيات ايشان شکل گرفته است. يعني رويکرد کلام استاد و اين انگيزه که استاد به دنبال پاسخگويي به نياز جامعه و شبهات مطرح شده در زمان حيات خويش بوده اند موجب شده تنها ديدگاه هاي موردتوجه جامعه بررسي شود؛ ولي اين موضوع موجب نمي شود که در زمان حاضر و با طرح ديدگاه هاي جديد ديگر نتوان اين مطلب را پذيرفت 
    در مورد ديدگاه هاي جديد هم مي توان با طرح ديدگاه هاي جديد از زاويه اي که بتواند با نظرات و مباني شهيد مطهري وارد گفتگو شود و مي توان به اين سئوال پاسخ گفت که آيا علوم انساني اسلامي ممکن است؟ 
    ارجاعات: 
    1- اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج1 ، تهران، انتشارات صدرا، چاپ سوم 1372 ، ص 40 
    2- همان، ص 44 
    3- شش مقاله (جهان بيني الهي و جهان بيني مادي) ، مطهري، مرتضي، تهران، انتشارات صدرا، چاپ چهارم، 1368، ص 275
    4- همان ، ص 275 
    5- همان ، ص 276 
    6- همان، ص 277 
    7- همان، ص 281 
    8 و 9- همان، ص 279
    10- رجوع شود به مقاله “مقدمه علوم انساني اسلامي از نگاه شهيد مطهري” از همين نويسنده ، روزنامه رسالت . 
    11- فلسفه تاريخ، ج1، مطهري، مرتضي، تهران، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1370، ص 178 
    12- همان، ص 173 
    13- همان، ص 179 
    14- همان، ص 179 
    15- همان، ص 181 
    16- همان، ص 187 
    17- همان، ص 188 
    18- همان، ص 184 
    19- همان، ص 183 
    20- همان، ص 195



  اولین یادداشت برای این مطلب

نوشتن نظر
نام:
یادداشت

 
< بعد   قبل >
 
کد خبر :TL - 27     -     تاريخ انتشار :    
   
 
 
 
             
ذکر و نقل مطالب تنها به نقل از طلوع یزد مجاز است
'طراحی و اجرا : تسنیم دیزاین'